حسن حسن زاده آملى
279
هزار و يك كلمه (فارسى)
عاقل است و وجود فى نفسه ندارد ، بلكه وجود معلوم عين وجود او براى عالم است . و بعبارة اخرى اگر نفس فى ذاته داراى صورت معلوم نگردد بلكه معروض صورت واقع شود ، گوييم : درك كردنش آن صورت عارضه را به چه نحو است ؟ اگر بگويند : حقيقت امر بر ما مختفى است ، همين اندازه مىدانيم كه اگر صورتى در نفس عارض بشود ، نفس آن را درك مىكند ، در جواب مىگوييم : اگر شما به اقرار به عجز قناعت مىكنيد ، بگوييد ما نمىدانيم صورتى در نفس عارض مىشود يا نه ، همين قدر مىدانيم كه نفس بعضى مطالب را مىفهمد و حقيقت آن را نمىدانيم ، زيرا كه صورت را براى اينكه معناى علم را تحقيق كنيد ثابت نمودهايد و گرنه جهتى براى اثبات آن نيست ، و وقتى ديديد بعد از اثبات صورت باز مسأله حل نمىشود چه جهت دارد صورت را اثبات كنيد . و اگر بگوييد : بعد از اينكه صورت در نفس منتقش شد نفس به او متوجه مىشود و كيفيتى در او حاصل مىشود از مشاهدهء صورت و آن كيفيت عبارت از علم است ، گوييم : اگر آن كيفيت در نفس طورى باشد كه خود نفس قويتر گردد مثل اينكه روشنايى چراغ به واسطه اصلاح قويتر مىشود ، همين مراد ماست يعنى اتحاد عاقل و معقول است و اگر مىگوييد آن كيفيت نيز عرضى است شبيه به نقش ديوار ، مىگوييم براى ادراك صورت اول صورت ديگر اثبات نموديد و براى اثبات صورت ثانى ناچار صورت ثالث اثبات خواهيد كرد إلى غير النهايه ، و ليكن اگر در ادراك از اول صورت قائل نشويد و به همان اتحاد و قوت نفس اكتفا كنيد اين اشكال بر طرف مىشود . در اينكه واجب الوجود به ذات خود علم دارد بعضى از قدماى فلاسفه قائل بودند كه مبدأ وجود ، علم به وجود خود ندارد و آنچه كه افعال از وى صادر شود بدون شعور و اراده است ، مثل اينكه ماديين مبدأ وجود را ماده مىدانند و ماده عالم به وجود خود نيست . و مشّائين در ابطال اين